|
|
|
|
|
تقديم به آسمانيترين عشق زميني و يا بهتر بگويم زمينيترين عشق آسماني من؛ که اين غزل برگي است از بيکران جنگل سبز محراب زندگي مشترک ما گل کرد نجمهاي ز افقهاي آرزو جان جوش آمد و گفتش غزل بگو در تاب مِهر او کُهِ عقلم مذاب گشت لب بسته ماند ولي دل خمار او مرغ دلم که به بند کسي نبود شد ناگهان اسير و بستۀ دامي ز تار مو نوشيدن شراب اگرچه برايم حرام بود صد بار مي زدم ز باده آن چشم چون سبو اينگونه هول و مست و خرابم نبين نگار باد سحر ز تو آورده بود، بو زان رو که ديده نقش تو را در خودش کشيد در آسمان و دشت و دَمَن بينم از تو رو حالم دگر بگشته ز ديدار آن پري ساعي دلم پر است ولي ناتوان گلو
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 14:50 توسط محمد حسین ساعی
|
|
||