|
|
|
|
|
بوسه خداحافظی کامران بارنجی همشهری جوان- شماره 195 اصلاً جای مشخصی ندارند، این کشور و آن کشور هم ندارد؛ سر بچرخانی میبینیشان. فقط کافی است در موقعیتش قرار بگیری تا آنها را بشناسی. همه جا هم پیدایشان میشود؛ ترسوها را میگویم. سری به اینترنت بزنید و فیلم حمله «منتظر الزیدی» با لنگه کفش به جرج بوش را ببینید. اصلاً به اصل مفهومی و هویتی ماجرا نگاه نکنید؛ فقط به آن آدمهای کنار خبرنگار جوان عراقی خیره شوید. انگار نه انگار که دارد یکی از مهمترین صحنههای تاریخ معاصرشان اتفاق میافتد. انگار نه انگار که همکارشان دارد افتخار برای کشورشان ثبت میکند؛ مثل هویج نشستهاند و دارند صحنه را تماشا میکنند. تازه، قبل از آمدن بادیگاردهای بوش، خودشان همکارشان را همان وسط اتاق کنفرانس دراز میکنند تا کسی آنها را متهم نکند. حالم ازآنها به هم میخورد. نمیتوانم تحملشان کنم. از آدمهای ترسو بدم میآید،از آدمهای دورو، ازهمانهایی که دست به سینه جلوی بوش ایستادهاند اما بعد از یک ساعت در نشریهشان تیتر میزنند: «بوش کثیف از کشور ما برو.» کاش آنها هم کمی، فقط کمي جرأت داشتند. کاش آنها هم میتوانستند فقط یک لحظه مثل الزیدی بدون اینکه به خانواده و خواهر و برادر و زندگیشان فکر کنند و بدون اینکه تصور کنند چگونه آمریکاییها میخواهند استخوانشان را بشکنند، فقط به این فکر میکردند که دارند چه کار مهمی انجام میدهند. آن وقت 60-50 لنگه کفش پرتاب میشد و بوش دیگر آن لبخند زشتش را نمیزد؛ «این خاصیت کشورهای دموکرات است.» این آدمهای ترسو فرصت حماسه را از آدم میگیرند؛ فرصت برتر شدن و فرصت ترساندن را. محرم نزدیک است. تاریخ را دوباره بخوانید.
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 22:10 توسط محمد حسین ساعی
|
|
||