آقا مقداد! سلام
آقا مقداد!
سلام
سلام هم اسم زیبای خداست و هم نشانه و دعا برای صلح و طلب خير براي مخاطب؛ لازم نيست از پيشينه ارتباطي خودمان بگويم . همديگر را به قدر كفايت ميشناسيم و گمان من اين بوده است كه این پیشینه به ما کمک خواهد کرد که ما در عين اختلاف بتوانيم با همدیگر صحبت كنيم؛ اينكه ما در عين 90 % اشتراك در اعتقادات مبنایی، نتوانيم با هم صحبت كنيم و احساس كنيم صحبت كردن مصداق «مشت بر سندان كوبيدن» و «نرود ميخ آهنين در سنگ» است و طرف مقابل ذرهاي متأثر نميشود – علاوه بر شاید نوعی بیانصافی در حق دوست سابق خود- يعني فاجعه، يعني لبه پرتگاه، یعنی بحران؛ و اتفاقا الان بخشي از تأملات من درباره عللي است كه اين بحران عدم ارتباط را حتی دربین دوستان قدیمی به وجود آورده است كه در ادامه متذكر آن خواهم شد.
اينكه گلو پاره كنيم و سخن از آزادي و دموكراسي (حتي در معناي غربي آن) و اينگونه مقولهها بگوييم بدون اينكه به زمينهها و علل و يا لوازم آن توجه داشته باشيم يك نوع ساده انديشي سياسي است. دموكراسي فقط اين نيست كه بگوييم انتخابات و اينكه هر كس هرچه خواست بگويد. به قول دكتر مجيد تهرانيان استاد ايراني دانشگاه هاوايي كه به نوعي مغز متفكر حكومت پهلوي حساب ميشود در كتاب معروفش به نام Technology of Power، دموكراسي و آزادي را فقط در جوامعي ممكن ميداند كه حداقلي از اجماع و اعتماد در بين مردمان جامعه وجود داشته باشد. اينكه جامعهاي دوپاره و يا چندپاره شود و حاضران در هر پاره اين احساس را داشته باشند كه نميتواند با اعضاي پاره ديگر گفتگو كند، اين يعني جامعهاي كه امكان تحقق آزادي و دموكراسي (فعلا به معناي غربي آن) كه شما و دوستانتان به دنبال آن هستيد به هيچ وجه در آن براي سالها فراهم نخواهد شد؛ مگر اینکه در فرآیندی شبیه جنگ داخلی آمریکا یک طرف طرف دیگر را به شدت مغلوبه کند تا جامعه یکدستتری پدید آید که در آن آزادی و دموکراسی منجر به هرج و مرج بنیانکن نگردد . بلکه علت پیشرفت جامعه شود.
اينكه در بازي تئاتري كه شما و دوستانتان درام آن را نگاشتهايد طرف ديكتاتوری دربدر خواهان مناظره و طرف آزاديخواه فراري از پرسشگري است خود نیز قصه غريبي است. در 200 روز پس از انتخابات براي من عجيب است كه هيچكدام از مدعيان تقلب و عوامل آشوب، دعوت به مناظره و گفتگو با مخالفان نكردهاند، مصاحبه مطبوعاتي برقرار نساختهاند و اين ماييم كه بايد به دنبال ديالوگ با كساني باشيم كه در رزومه آنها جز مونولوگ و تكگويي و صادركردن بيانيه صرف نيست. ایشان مسير گفتگوی آشکار و پنهان را مينگذاري ميكنند و داد از عدم آزادي بيان دارند. اگر به دروغگويي !!! متهم نشوم بايد بگويم تعداد مصاحبههاي مطبوعاتي دكتر احمدينژاد ديكتاتور!! در طول يك دوره چهار ساله رياست جمهوري حدود 5 برابر دوره هشت ساله دكتر!! سيد محمد خاتمي بوده است؛ نمیدانم این نقطه قوت است یا ضعف؟؟ و تو خود بخوان حديث مفصل از اين مجمل.
تازه فضاي آزادي بيان دوستان در دوره به اصطلاح اصلاحات را حتما به خاطر داري . در غرب، مطبوعات از آزادی بیان اشتفاده میکنند تا از فساد مالي و ناكارآمدي مسوولان بگويند، در تصميم سازيها شريك شوند و... اما در دوره هشتساله حاکمیت اينها حتي يك تيتر تأكيد ميكنم حتي يك تيتر درباره مفاسد اقتصادي و ناكارآمدي دولتمردان و ... درج نشد و فقط مشكل آنها اين بود كه آيا داستان يوسف پيامبر ميتواند واقعي باشد يا اينكه واقعا نوح به عنوان يك شخص ميتواند 950 سال پيامبري كند يا اين داستان قرآن دروغ است!!! يا اينكه حدود اسلامي خلاف حقوق بشر است يا اينكه چرا يك زن نميتواند چهار شوهر بگيرد، چرا همجنسبازان و بهائيان رد صلاحيت ميشوند و.. كه خودت بهتر از من همه اينها را ميداني و احتمالا مثل ما در دوره طلايي اصلاحات!! شبهايي بوده است كه غصه حمله به احكام و اصحاب اسلام و حتي پيامبران و ائمه خوابت بههم زده باشد يا در دل شب اشك ريخته باشي. من فكر نميكنم نبردهاي عقيدتي ما را بر سر اصول اسلام را با بچههاي انجمن اسلامي!! دانشگاه از خاطر برده باشي و اگر خاطرت باشد چند نفر بوديم كه در حساسترين درگيريهاي دانشگاه بارها تقاضاي مناظره در هر كجا و هر موضوعي كه آنها پيشنهاد كنند!! داديم و دريغ از باز شدن باب گفتگو از سوي مدعيان آزادي بيان.
و چهها در اين ايام نديديم. همانها كه مطلب عليه مولا علي (ع) در برد انجمن اسلامي!! زدند تا اثبات كنند معاويه از علي بالاتر و متخصصتر است اكنون «يا حسين ميرحسين» ميگويند. يادت هست سر اين قضيه در مسجد دانشگاه عزاي عمومي اعلام شد و اينقدر دنبال تعليق فعاليتهاي انجمن اسلامي افتاديم كه دو هفته زمان طلایی مانده به امتحان فوقليسانس ديگر امكان درس خواندن – علیرغم درس خواندن ماههای قبل از آن- فراهم نشد و بالتبع لبمرزي قبول نشدم.
همانها كه در دانشگاه ما جمله «تقليد كار ميمون است» آقاجري مرتد را تبليغ و تكرار ميكردند، همانها با دهها برابر حقد و كينه بيشتر نسبت به اسلام و مرجعيت زير تابوت جناب منتظري را گرفتند تا مگر از این نمد برای خود کلاهی درست کنند. آنهايي كه زماني ميگفتند حكومت بايد از تقدس عاري شود و كار ما تقدسشكني امر مقدس است، دل نگران شكستن تقدس اسلام، مرجعيت، امام ما و حتي رنگ سبز (اموي) هستند.
روزگار غريبي است نازنین؛ كساني كه در مرور زمان به برکت خون شهدا، به مرده سياسي تبديل شده بودند و پرده از نفاقشان کنار زده شده بود، همانها كه دشمن من و تو و حتي ميرحسين موسوي هستند و اگر دستشان برسد ابتدا امثال تو و خانوادهات را نابود ميكنند، همان روح بیرمق و مرده اين جماعت در كالبد جنبش به اصطلاح سبز مجدداً حلول کرد و به نوعي هم زنده شد و هم مشروعيت كسب كرد و متأسفانه درعین تعجب، نه موسوي و نه كروبي به دليل رأي ذيقيمت حضرات!! هيچ حرف و كاري نكردند كه مبادا دل آقايان و خانمها ذرهاي رنجيده شود!!! و اين مسائل همه تازه پيش از انتخابات است.
آقا مقداد! ميرحسين موسوي كم آدمي در بين بچهمذهبيها نبود؛ زماني اسطوره ما تأكيد ميكنم اسطوره ما بود. هنوز عكس جوانيهاي ميرحسين را كه لاي كتاب درسي دوره ابتداييم ميگذاشتم دارم . هنوز به خاطر دارم كه دوست داشتم روزي مثل او شوم؛ يادم هست كه در نمايشگاه كتاب امسال به يكي از دوستان سبز ميگفتم كه اگرچه از خاتمي متنفرم و بخشي از بدترين خاطرات زندگي من با او پيوند خورده ولی به میرحسین تا اندازهای ارادت دارم، اگرچه نسبت به مواضع نوظهور او بعد از 20 سال كنارهگيري هم انتقاداتي دارم. بالاتر از آن بگويم كه بعضي از اعضاي بيت آقا در دوره تبليغات، اين اعتقاد را داشتند كه ميرحسين در پايبندي به اصول فراموششده انقلاب جديتر و فعالتر از احمدي نژاد است و تازه مشكلات و بيتجربگيهاي احمدينژاد را هم ندارد!! اين بود جایگاه موسوي براي ما؛ و اگر اكنون تقريباً به اندازه صدام و بوش از او متنفرم (و حتي بخشي از دوستان رايدهنده به حضرتش هم كم از بنده ندارند) از ابتدا اين گونه نبوده و ناشي از عملكرد زشت و ضدملي موسوي است؛ چيزي كه نه من و نه بسياري از دوستان از شخص ميرحسين انتظار آنرا داشتند. از مدتها قبل ميدانستيم كه جنبش سبز محل تجمع و احياي ضد انقلاب مرده است اما ما را گمان نبود كه حتي شخص ميرحسين نيز توسط اين جنبش تا اين حد مسخ شود كه البته اين همه به زمينه-هاي روحي- رواني مهندس ما برميگشت.
جالب است مهندس ما ميگويد درباره كشور احساس خطر كردم- درست همان جملهاي كه هاشمي چهار سال قبلترش درباره علت حضورش در انتخابات گفته بود- آيا اين احساس خطر يك امر دفعي است يعني تا اسفند ماه 1387 ايشان هيچ خطري نميكرد كه حتي يك مصاحبه و حتي يك فعاليت سياسي عليه آن انجام دهد و تازه پس از احساس خطر به جاي گفتگو و چارهانديشي براي حضور در انتخابات چنان اين كار را ناگهاني و تك روانه انجام داد كه حمله دوستان فعلي ايشان را هم برانگيخت؛ به نظر من توهينهاي همين دوستان سبز در اسفند و فروردين پيش از انتخابات براي نشان دادن باطن خيليها كافي است. ما بودیم که گفتيم «ديرحسين» و «اصحاب كهف» و سایر تکهها يا همين دوستان.
از سوي ديگر داشتن تحليل و بالتبع قضاوت و عمل درباره وقايع انتخابات هم محدود به چندماهه و يا يكسال اخير نيست و حداقل ريشههاي بيست ساله دارد. به عنوان یک نمونه به اين سوال من پاسخ بده كه چرا در انتخابات نهم كه دولت خاتمي برگزار كرد و یک فرد گمنام از آن پیروز خارج شد، هم هاشمي و هم كروبي ادعاي تقلب كردند و پيام تبريك به رييسجمهور منتخب ندادند؟ مگر آقایان با رأی مردم و جمهوریت نظام مشکل داشتند؟ مگر آقایان با قانون مشکل داشتند؟ همان روحیه نخوت در گروه اشراف جمهوری اسلامی اتفاقات اخیر را پدید آورده است؛ درك اين مطلب به علاوه چهار سال تلاش براي ايجاد بدنه اجتماعي برای مقابله با راي مردم ميتواند ريشه تحليل ما درباره فتنه اخير باشد؛ آقا مقداد! اگر شما و دوستانتان چهار سال پیش با همه اختلافات با فرد پیروز، در برابر این تفرعن میایستادی، قطعاً امروز شاهد این وقایع تلخ برای همه نبودید؛ حیف که چشم فروبستید، حیف ...
فرض بكن ظرفيتي كه بعد از انتخابات براي گفتگوي ملي ايجاد شده بود توسط جريان فتنه نابود نميشد؛ تا الان دهها روزنامه عليه دولت (منظورم انتقاد نبود سياهنمايي است) مطلب مينوشتند و كسي خارج از شكايت اشخاص و دستگاهها متعرض آنها نميشد؛ مخالفان تجمع صدهزار نفره عليه يكي از تصميمات دولت برگزار ميكردند و كسي احساس نميكرد فتنهگري ميكنند؛ بساط مناظرههاي سنگين در تلويزيون در باب تصميمات ملي با حضور برجستهترین شخصیتهای سیاسی کشور برگزار ميشد و هيچ طرفي توسط ديگري ضد منافع ملي شناخته نميشد و... حال تصور كن چنين فضايي پس از انتخابات با شكوه رياستجمهوري دهم براي چند سال ادامه مي يافت. قطعاً عدهاي هم كارشكني ميكردند ولی اجماع نخبگان سیاسی بر حفظ آن و استمرار اين فضا ميتوانست سطح تحمل و اعتماد ملي را افزايش دهد كه خود تصور كن حتی برای مخالفان هم چه بركاتي ميتوانست داشته باشد. در چنين جامعهاي شايد چهار سال ديگر دولت هم به اصلاحطلبان ميرسيد درحالیکه در سطح ملي هم احتمالاً علیه آنان - مثل دوره 76- مدافعه و سوءظن ملي (به خصوص دربین اقشاری از جامعه) برانگيخته نميشد و قضیه هدایت قوه مجریه بدون نگاه تخریبی به آنها سپرده میشد؛ و باز تأمل کن که با ادامه این فضا بيست سال بعد به كجا ميتوانستیم برسيم ...؛ مملکت قدرتمند هم برای حاکمان و هم برای مخالفان برکت دارد و مملکت ضعیف و هرجومرجزده حتی برای مخالف برانداز هم آبی را گرم نخواهد کرد.
اما حالا كجاييم؟ شكر خدا اقشار جامعه ما الان به شدت با هم دشمن شدهاند. شما فكر نكن كه اگر در فتنه اخير، موسوي به هر طریقی ميتوانست نظام و مردم را عقب زده و دولت تشكيل دهد به پیروزی رسیده بود؛ از نظر ما مخالفان که اکثریت هم بودیم حکومت او نامشروع ميبود و حق حکومت نداشت و باید حکومتش سرنگون میشد؛ و علاوه بر آن فكر نكن تعداد امثال ما هم در جامعه كم است. ما هم راهپيمايي ميليوني براي سرنگوني موسوي راه ميانداختيم (و میدانی که ميتوانستيم) و او هم به ما تهمتهای ضدامنيتی بودن ميزد و احتمالاً چند ده نفر از ما را هم ميكشت و در نهايت نیز ما او را حتی با فراخوانی مدافعان نظام از روستاهای دورافتاده برای تسخیر تهران سـرنگون ميكرديم و ... تو خود بگو که اين دور باطـل تا کـجا میتوانست ادامه پيدا كند. موسوي نظام را وارد بازي دو سر باخت (در ظاهر تحلیلها) كرد. براي اينكه شدت کجروی موسوي براي تو روشن شود مثالي از انتخابات مهد آزادي!! و قبله آمال روشنفكران!! ايراني ايالت متحده آمريكا ميزنم.
همانگونه كه ميداني انتخاب رئيسجمهور در امريكا با راي مستقيم نيست و به صورت توزيع آراي الكترال در بين ايالتها به نسبت جمعيت است. در سال 2000 اختلافي درباره شمارش آرا در يكي از مهمترين و پرجمعیتترین ايالتها- ايالت فلوريدا- پيش آمد فرماندار اين ايالت از قضا برادر جرج بوش بود، دقت فرمودي برادر جرج بوش برگزار كننده انتخابات بود. طبق شمارش اوليه در مقياس شش ميليون راي اختلاف آرا فقط حدود 500 راي توجه بفرما 500 راي و نه 11ميليون راي بود. شمارش آرا به صورت دستي برای سهبار حزب دموكرات و شخص الگور و رسانهها را به راضی نکرد و كار به دادگاه عالي (Supreme Court) كشيد. دادگاه عالي مجمعي از حقوقدانهای برجسته آمريكايي است كه توسط رئيس جمهور به صورت مادامالعمر نصب ميشوند به اين صورت كه اگر يكي از اين قضات امروز بميرد باراك اوباما يك نفر را به جاي او به صورت مادامالعمر انتخاب ميكند كه طبيعتاً از افراد عضو و یا نزديك به حزب دموكرات خواهد بود و آخرين افراد نصب شده در آن 2 نفر هستند كه توسط جرج بوش پسر انتخاب شدهاند و جالب است که قبل از آن هم آخرين افراد توسط ريگان برگزيده شده بودند. كار انتخاب رئيسجمهور آمريكا در سال 2000 براي حل معضل اختلاف حدود 500 راي در يكي از ايالتهاي مهم آمريكا كه برادر بوش فرماندار آن بود در نهايت به اين دادگاهي رسيد كه اكثرت آن تمايلات جمهوريخواهانه داشتند. نتيجه چه شد؟ بوش كه حتي برخي از جمهوريخواهان آمريكا نيز او را خطري براي آمريكا و جهان ميدانستند (مطلبي كه بعدها اثبات هم شد) با اين روش به رياست جمهوري رسيد. آيا معترضان علیرغم اصرار بر وقوع تخلفات انتخاباتی، قاعده بازي را به هم زدند؟ آيا كسي گفت چون اكثريت قضات دادگاه عالي گرایش جمهوريخواهانه داشتند و يا فرماندار ايالت فلوريدا برادر بوش بوده است، ریاستجمهوری بوش نامشروع است؟ آري در جامعهاي كه قانون و اصول اداره كشور چنين محكم از سوي همه طرفها - حتی در زمان اعتراضات شدید و حتی در مواردی که یک گروه قدرتمند سیاسی احساس میکند حق او پایمال شده است- پاس داشته ميشود، بايد انتظار داشت كه آزادي بيان و حقوق افراد هم بيشتر (حداقل در ظاهر) پاس داشته شود.
تند کردن و امنیتی کردن فضای سیاسی کشور، خيانتي بود كه بني صدر و رجوي در ابتداي انقلاب مرتكب شدند و متأسفانه بعد از حدود 30 سال دقيقاً موسوي مرتكب همان خبط شد. بنيصدر فضا را به سمتي برد كه فضاي منطقي گفتگو در كشور به سمت دشمني رفت؛ بعد از انقلاب تكثر وسيعي در كشور حاكم بود و همه حرف خود را ميزدند و تا مدتها كسي احساس خطر نميكرد ولي مشكلي كه اينها و برخی گروههای معاند ايجاد كردند همين بود كه علاوه بر ترور بهترين فرزندان انقلاب، سبب شدند تا فضاي كشور به شدت امنيتي شود و اقشار مختلف جامعه با هم دشمن شوند. در اين حالت كه قطعا نميتوان كشور را به اقليت سپرد و طبعا اكثريت حكومت ميكند ولي اگر اقليت به جاي پذيرش خود به عنوان اقليت و نقد دلسوزانه به قصد اصلاح روالها و پذيرش چارچوبها و قوانين، قلب طرفداران خود را مالامال از نفرت و دشمنی کند چه اتفاقی خواهد افتاد؟؟ اقليت کممقدار ولی لجوج 15 درصدي هم به شدت براي منافع ملي خطرناك است؛ به اين گروه از اجتماع -که اگر هم بر اساس مدل انقلاب رنگین و یا مخملی!!! به خوبی سازماندهی شده باشند- با این نوع نگاه دشمنانه و متنفرانه نسبت به حکومت و اکثریت، چه آزادي بيان بدهي و چه ندهي، چه راهپيمايي كنند چه نكنند و ... راضی نخواهند شد؛ چون اولاً اقلیت بودن خود را نپذیرفتهاند و ثانیاً با یک اقلیت متشکل نه به دنبال اصلاح حکومت که به دنبال سرنگون کردن حکومت هستند که در این حالت فقط كشور ضرر ميكند. حال به این فضا یک محیط هیجانی ناشی از انتخابات هم اضافه کن. تو خود درباره نتیجه قضاوت کن.
مثلاً پس از انتخابات اخير فرض كنيم اجازه راهپيمايي داده ميشد؛ موضوع راهپيمايي چه ميتوانست باشد؟ اعتراض به نتایج اعلام شده انتخابات؟ خوب برای این کار که نیاز به اردوکشی خیابانی نیست؛ در قانون مشخص شده است که در صورت اعتراض هر کدام از کاندیداها به انتخابات با چه روال و روشی اعتراض و مستندات آن دریافت و چگونه و توسط چه نهادهایی بررسی شود. آیا معترضان ذرهای و قدمی در این مسیر گذاشتند یا اتفاقاً دلسوزان کاسه گدایی به دست، راه افتادند که شما اگر شکایت دارید لطفاً بیایید مطرح کنید!!!! کجای دنیا از این مسخرهبازیها هست؟ چرا بايد به جاي طي آن مسير مشخص و منطقی، اردوكشي خياباني شود؟ حال اگر اعتراضها با مجوز قانونی در حین بررسی نهادهای مسؤول ادامه پيدا ميكرد و در همین مسير قانوني باز هم در نهايت شوراي نگهبان انتخابات را تاييد ميكرد، آیا قرار بود که معترضان به قانون تمکین کنند؟ یا باز هم قرار بود اعتراض صورت بگيرد؟ به چه چيزي؟ به اصل ساختار قانون اساسي؟ به قانون انتخاباتي كه امكان اصلاح آن هم با يك فعاليت سياسي متمركز و در چارچوب قانون، در دسترس است؟ به اينكه چرا اكثريت به فلاني راي دادند؟ به مبارزه بر سرنگوني رهبري و جمهوري اسلامي؟ به زورآزمايي براي نشاندن كانديداي محبوب معترضان برتخت حكومت به زور؟
آن وقت فرض كنيم حكومت كنار مينشست و تسلیم میشد. فكر ميكني طرفداران كانديد پيروز فعلی آرام مينشستند؛ ممكن بود در وهله اول از حركات غیرقانونی اين معترضان شوكه شوند چون آمادگي و برنامه لازم برای برخورد را نداشتند ولي به مرور قدرت خود را باز مييافتند و با معترضان به طرق نرمافزاري و سختافزاري به مبارزه بر میخواستند و كمكم طرف مقابل خود را دشمن خود ميشناختند. درست مثل آن بخش فعالي از سبزها که از قبل از انتخابات طرفداران احمدينژاد را دشمن خود ميدانستند؛ مصداق آن هم دو نفر از فاميل ما هستند كه يكي به جرم حمل پوستر احمدينژاد قبل از انتخابات در اصفهان با چاقو مورد حمله سبزها قرار گرفت و مجروح شد و ديگري شيشه ماشينش به علت نصب پوستر احمدينژاد شكسته و خرد شد؛ اگر هم شك داري كه اين سبزها با طرفداران احمدينژاد دشمن هستند خودت يك روز فيلم بازي كن و خود را طرفدار احمدينژاد جا بزن و به تجمعاتشان برو، سالم برگشتي بيا بهت جايزه بدهم!! آیا این فضای فرضی ترسیم شده بیش از الان شما را راضی میکرد؟ جدی میگویم فکر کن و جواب بده.
در حقيقت اردوكشي خياباني موسوي، به نظر حقیر، احمقانهترين كار سياسي جبهه اصلاح طلبان!! بود كه هويت آن را نابود كرد؛ دردآور است كه اكنون اكثريت پيروز انتخابات، اقليت شكست خورده را نه برادر و کمککار و منتقد دلسوز خود كه دشمن خود ميداند و برعکس. دردآور است ولي با همين گوشهاي خودم ابزار شادي برخي شهرستانينشينهاي كشور را از سركوب مردم در تهران به عنوان یک پیروزی شنيدم.
آقا مقداد! هر دو طرف اقدام موسوي در اردوكشي خياباني به ضرر نظام و حتي طرفدارانش بود. با يك تصميم درست و حتي اعتراض منطقي و با پذيرش حرمت قانون و نظام و دعوت مردم طرفدار به پذيرش قانون رسمي به عنوان مبنای تعامل مردم با یکدیگر، هم شما برنده بوديد و هم ما. از سوي ديگر فرض كن نظام به تمام وجه پیشنهاد موسوی را میپذیرفت و انتخابات را ابطال ميكرد. چه كسي بايد انتخابات بعدي را برگزار ميكرد جز همين وزارت كشور و شوراي نگهبان؟ اين هر دو كه از اساس- برخلاف عهد اوليه موسوي براي تمكين به قانون- مورد قبول موسوي نبود؛ پس براي به دست آوردن دل حضرت موسوي!! بايد قانون اساسي مطابق سليقه ايشان!! در يك مدت كوتاه و در يك محيط پرتنش و عصبي تغيير پيدا ميكرد و باشناختی که از او پیدا کردهام اصلا معلوم هم نبود که دل ایشان نرم شود!!! خود شما هزينه همه اين كارها را براي كشور در نظر بگير.
آقا مقداد! موسوي گفته بود آمدهام تا قانون را حاكم كنم؛ گفته بود آمدهام تا خط امام را حاكم كنم؛ تو خود قضاوت كن كه موسوي پس از انتخابات براساس كدام مبناي قانوني عمل كرده است؟ آيا نميداند برگزاري تجمع در كشور قانون خاص خود را دارد كه مردم را به تخطي از آن تحريك ميكند؟ آيا نميداند كه اعتراض به انتخابات مسيرقانوني خود را دارد كه از آن اِعراض ميكند؟ آيا مسيري را نرفته است كه اكبر گنجي ملعون كه گفت خميني را بايد به موزههای تاريخ فرستاد به اسم جنبش سبز بيانيه ميدهد؟ آيا فضایی را فراهم نکرد که مهاجراني ششزنه!!! جرأت کند و بگوید ما زمان امام هم مخالف او بوديم ولي جرات ابراز نظر نداشتيم؟!! آيا نسبت امام و جناب منتظري براي موسوي پنهان است كه در نامهاي از او رهنمود ميخواهد؟ و...؟؟ تحليل همه اين تناقضات با هم، ناخودآگاه ذهن آدمي را به جاهاي بدي ميكشاند. اينكه ميليونها نفر در 9 دی در سراسر كشور حتي روستاها و شهرهاي كوچك حلقه هاشمي، موسوي، كروبي و خاتمي را به عنوان سران فتنه، به كودتا و نقشه كشيدن عليه جمهوريت (يعني راي مردم) و اسلاميت (با مصداق اصل ولايت فقيه) متهم ميكنند، اين ابراز نفرت نتيجه فعاليت عمروعاصها نيست، بلكه حاصل درك مردم از عملكرد آقايان و تحليل همه موارد فوق است. حاصل تلاش چندماهه آقایان برای نفی حق انتخاب مردم است و اینرا همه مردم درک میکنند و علیه آن موضع میگیرند. همه ناراحتيم ولي چرا كسي نميگويد كه رهبري به اعضاي ستادهاي انتخاباتي موسوي و حتی شخص موسوی تأكيد كرده بودند اگر برمبناي قانون پيش رفتيد و با ارائه اسناد حقوقی انتخابات باطل شد من ميپذيرم؟ چرا هيچ كس نميگويد كه رهبري پس از انتخابات فقط بر قانون اصرار كرد؟ چرا هيچكس نميگويد رهبري اكنون به دليل وتو نكردن راي ميليونها ايراني بر اثر فشار سران فتنه و لگدمال کردن جمهوریت نظام، اكنون محبوبترين سياستمدار ايران است؟ حال عدهاي خاك بر آفتاب بپاشند و «ماه نورافشاني و سگ عوعو كند.» چرا نميگويند بخش مهمي از فشار سران فتنه عليه رهبري- كه بخشی از آن ناشي از حسادت آقايان است- به دليل مقاومت در برابر خواستهاي غيرقانوني آنهاست؟ و...
درباره اصل ولایت فقیه فرموده بودید؛ ما از اصل ولايت فقيه برداشتي فراتر از آنچه امام خميني فرموده است نداريم. مطالبي در این خصوص نوشتهاي كه يكبار ديگر هم جواب داده بودم. از شما انتظار نميرود مباحث را اين چنين كوچه بازاري بيان كنيد. ولايت فقيه يك اصل مذهب شيعه در امتداد امامت است و كسي هم – از جمله شخص امام خامنهاي- ادعا نكرده است شخص ولي فقيه امروز معصوم است كه شما چندبار نميدانم به چه دليلي برآن تاكيد كردهايد که ما اعتقاد داریم!! در مورد انتقاد از رهبری هم که تجربه من بسیار مثبت است؛ از قضا شخص امام خامنهاي روحيهاي لطيف و شاعرانه و سينهاي با شرح صدر بالا براي شنيدن انتقاد دارند؛ بارها در جلسات دانشجويي تشكلهاي دانشجويي حتي تشكلهاي اصولگرا انتقادات بسيار تندي به شوراي نگهبان، سپاه، صداوسيما و شخص رهبري مطرح ميشده است و ايشان با متانت گوش فرا میدادند و پاسخ ميدادند. يادم هست در يكي از همین ديدارهای دانشجویی يكي از دانشجويان با حالت نسبتاً تندي خطاب به رهبري گفت: اين چه وضعي است تا ما دانشگاهیان يك ايده جديد در حوزههای علوم اجتماعی به ذهنمان ميرسد كه با حرفهاي شما نميخواند به ما ميگويند ضد ولايت فقيه؛ اين جوري كه نميشود تئوري پردازي كرد. رهبري در جواب اين سئوال تند با خوشرویی پاسخ دادند که اصلا من كه اينجا نشستهام تسليم كار كارشناسي هستم. شما بايد به ما بگوييد چه بكنيم و....
احترامي كه رهبري به هنرمندان حتي به هنرمندان ضدانقلاب دارند شنيدني است که حتما شما هم شنیدهای. حتی تا قبل از اين وقايع حضرت آقا با خانواده موسوي ارتباط خانوادگي داشتند و مثلاً سال گذشته براي عيادت زهرا رهنورد به بيمارستان رفتند و ...
اينكه مجموعه نیروهای انقلاب با كار كارشناسي جدي و وزين بايد به رهبري مشورت دهند، كار او را به درستي نقد كنند و در ايفاي وظيفه رهبري جامعه جهانی شيعي به او مدد برسانند چيزي است كه بارها خود رهبري از جوانان مومن درخواست كرده و آن را تشويق ميكنند. اما هم من و هم شما معناي تخريب، پروپاگاندا، جنگ رواني و ترور شخصيت را که ممکن است در قالب این شعارها عرضه شود به خوبی ميدانيم؛
آقا مقداد! من مطمئنم اگر رهبري مقابل اين جماعت زيادهخواه محكم نميايستاد بعيد نبود که تا 10 سال ديگر با نابودي جمهوري اسلامي يك ديكتاتور غربگرا مانند رضاخان از توبره همين روشنفكران مدعي آزادي بيرون بيايد. برای من، براساس اخبار و تحلیل، مسجل است که ادعای تقلب آقایان فقط یک بهانه برای گرفتن امتیاز از حکومت بود و مردم بدبخت فقط سپر بلای زیادهخواهی آقایان بودند.
آقا مقداد! كسي منكر اشكالات نيست. كسي منكر كمبودها نيست. كسي منكر اين نيست كه ما حتي اگر قصد سركوب داشتيم، تجربه و تكنولوژي آنرا هم نداشتيم!!! نه تجهيزات و نه نيروي كاربلد. حتي يك ماشين آبپاش براي متفرق كردن مردم نبود!!! حتي نيروي انتظامي نميدانستند چگونه گارد بگيرند!! چون تجربه آنرا نداشتيم!!! و ریشه بسیاری از اتفاقات از همین ندانمکاریهای شخصی بود.
اينكه سرباز بدبخت ما بعد از اينكه سنگ به صورت خود يا همكارش ميخورد با باتوم به جان زن و بچه مردم ميافتد قابل انكار نيست؛ نميدانم آن فيلم را ديدهاي كه سرباز نيروي انتظامي در حال عبور است يك زن لگدي به ما تحت سرباز ميزند و فرار ميكند! اينكه چگونه آن زن به خود اجازه همچنين كاري ميدهد بحث ما نيست نكته آنجاست كه اين سرباز پس از اين اتفاق اين زن را به شدت با باتوم ميزند و هركس هم كه جلو ميآيد لتوپار ميكند!! البته احتمالاً شما فقط آن قسمت کتک خوردن مردم را دیده باشی!!
راستی به این فکر کردهای که کسی که میخواهد به قول شما مردم را سرکوب کند، چه انگیزهای داشته است؟ چه شده است که حاضر میشود زن وبچه مردم را بزند؟ اگر نفرت و دشمن انگاشتن جمعیت روبرو نبود هیچگاه این اتفاق نمیافتاد. راهی که موسوی با زیر پا گذاشتن قانون گشود و جامعه آرام ما را به مرز دشمنی مردم با هم کشید. تا بحال تصور کردهای که کسی که به قول شما مردم میزد در ذهن خود در حال زدن کسی بوده است که علیه حکومت و رأی اکثریت قیام کرده است زیرا که میاندیشد که اگر هدف اعتراض بوده است و مستندات آنرا هم دارند چرا پس از راهکار قانونی اقدام به بیان اعتراض خود نمیکنند؟ برای درک عمق اتفاقات پس انتخابات منصفانه و بیطرفانه به انگیزه به قول شما این نیروهای سرکوبگر فکر کن. وقتی در تهران فقط حدود 50هزار نفر نیروی باانگیزه سرکوبگر!!! در فاز اول آماده ورود به صحنه هستند، چنین حکومت مستظهر به چنین نیرویی را نمیتوان به راحتی استبدادی خواند!!
جالب است هفت نفر در اطراف يك پايگاه بسيج در 25 خرداد امسال كشته ميشوند و از قضا در آن روز در هيچ جاي ديگری در تهران كسي كشته نشده است. شما چه برداشتي داري؟ قرائت رسمي ميگويد كه چندهزار نفر به اين پايگاه پر از سلاح حمله ميكنند و چند نفر داخل پایگاه براي جلوگيري از توزيع فاجعه بار اسلحه در جامعه به مردم شليك ميكنند. بعضی فيلمها نشان ميدهد كه بعضي از این افراد در حال بالا رفتن از ميلههاي پايگاه تير ميخورند و كشته ميشوند. آیا این به نظر شما سرکوب است؟؟ آن بسیجی مستقر در پایگاه باید چه تصمیمی میگرفت؟ دراينباره بايد چه تصميمي در يك لحظه حاد و بحراني گرفته ميشد؟ بيا همين يك مورد را به بحث بگذاريم؛ چون فکر میکنم که در هيچ مكاني در وقايع پس از انتخابات 7 نفر يكجا - به جز اينجا- كشته نشدهاند. بحث درباره مدیریت اين واقعه به نظر من میتواند ابعاد مختلف سرکوب مخالفان توسط رژیم!!! را روشن کند.
آقا مقداد! من منكر اشكالات نيستم. اما دوست عزيز با این فضاي پر از بدبینی فعـلي مشكلات کشور بهتر حل ميشود يا در فضاي اعتماد متقابل و به صورت تدریجی و در يك بازه چند ساله. موسوي در بيانيه آخر خود گفته است كه به دنبال آزادي بيان هستم. آيا آزادي بيان حتي با معناي غربي آن با يك پروتكل و دستور و اجازه يك نفر!! در كشور برپا میشود؟؟ آيا اين تصور از آزادي بيان ساده انديشانه نيست؟ اگر مشکل در آزادی بیان یک دستور حکومتی بود که 103 سال پیش با امضای فرمان مشروطیت به دست مظفرالدین شاه حاصل میشد. پس مشکلات کشور در این حوزه فراتر از درخواست آزادی بیان از حکومت است؛ ولی آیا با این اقدامات ساختارشکنانه و تضعیف قانون و دشمن کردن مردم با هم به این هدف نزدیکتر شدهایم؟؟ آیا درک آقایان از مقوله آزادی بیان به همین حد محدود میشود؟؟!! شما خودت چگونه فکر میکنی؟
یکسال پیش من و تو برای اصلاح جامعه در یک جبهه بودیم اما اکنون به دلیل حرکات غلط موسوی و استفاده ناصحیح وی از محبوبیت و اعتبارش در جامعه، خود را در دو جبهه احساس میکنیم و منتظریم کی از نتایج وظایف دینی یکدیگر بهرهمند شویم!! کار به جایی رسیده است که در بعضی مواقع اصلاً همدیگر را نمیفهمیم. کار به جایی رسیده است که حتی پدیدههای عینی را متضاد هم درک میکنیم؛ مثلا با یکی از دوستان سبز بحث شد که جمعیت مردم در 9دی چقدر بود؛ آن بنده خدا میگفت حدود 300هزار نفر!! پرسیدم خوب جمعیت شما در 25 خرداد چقدر بود؟ گفت 3میلیون نفر!!! گفتم آخر چگونه جمعیت راهپیمایی از میدان انقلاب تا میدان آزادی میشود 3میلیون نفر ولی جمعیت آزادی تا امام حسین و از پارک لاله تا میدان قزوین میشود 300هزار نفر؟؟!! گفت تازه مگر ندیدی روز عاشورا 2میلیون نفر در حمایت از میرحسین بیرون آمده بودند؟؟ گفتم والا ظاهرا ما چشممان عیب دارد که ندیدیم!! یکی دیگر میگفت دیدی در بازی استقلال-پیروزی 80هزار نفر در ورزشگاه آزادی سبز پوشیده بودند و «یاحسین میرحسین» میگفتند؟؟!! گفتم والا ظاهرا ما گوشمان هم عیب دارد که نشنیدیم!! دیگری گفت مگر ندیدی که در سخنرانی حداد عادل در 13 آبان فریاد «یاحسین میرحسین» آنقدر واضح میآمد که وی با اضطراب سخرانی میکرد؟؟ گفتم والا مای فلکزده نه چیزی دیدیم و نه شنیدیم!!! گفت مگر ندیدی که تعداد دانشجویان سبز در 16آذر دهها برابر طرفداران حکومت بود و تازه آنها هم که به اسم طرفداری از رژیم آمده بودند همه با اتوبوس بودند؟؟!! گفتم نه اتوبوس به والله دیدم و تازه جمعیت بسیجیها را حداقل 2 تا 3 برابر شما یافتم!!! این رفقا بعد از این جور بحثها بغض میکنند و با ناراحتی میگویند که ما فکر میکردیم تو روشنفکری!! و میتوان با تو بحث کرد ولی وقتی وسط روز خورشید را انکار میکنی دیگر بحث با تو فایدهای ندارد!!! در حالیکه من جز آنچه را که دیده بودم و شنیده بودم نگفتم!! آقا مقداد کار را به اینجا رساندهاند که راه گفتگو را بسته میبینی وگرنه از دید من راه باز است.
آقا مقداد! مسیر ساختن یک جامعه یک روند آرام و تدریجی به همراه تلاش و جهاد مستمر است. در جامعه امروز وعده اصلاح دفعی یک سراب و عامل فریب مردم است. اگر گفتگو و تلاش امثال من و تو برای اصلاح سرد شود آینده جامعه به بحران واقعی میافتد. من که برای اصلاح اصلاً دلسرد نشدهام . شما چه طور؟
إِنَّا أَنزَلْنَا التَّوْرَئةَ فِيهَا هُدًى وَ نُورٌ يحَْكُمُ بهَِا النَّبِيُّونَ الَّذِينَ أَسْلَمُواْ لِلَّذِينَ هَادُواْ وَ الرَّبَّنِيُّونَ وَ الْأَحْبَارُ بِمَا اسْتُحْفِظُواْ مِن كِتَابِ اللَّهِ وَ كَانُواْ عَلَيْهِ شهَُدَاءَ فَلَا تَخْشَوُاْ النَّاسَ وَ اخْشَوْنِ وَ لَا تَشْترَُواْ بَِايَاتىِ ثَمَنًا قَلِيلًا وَ مَن لَّمْ يحَْكُم بِمَا أَنزَلَ اللَّهُ فَأُوْلَئكَ هُمُ الْكَافِرُونَ (44)
وَ كَتَبْنَا عَلَيهِْمْ فِيهَا أَنَّ النَّفْسَ بِالنَّفْسِ وَ الْعَينَْ بِالْعَينِْ وَ الْأَنفَ بِالْأَنفِ وَ الْأُذُنَ بِالْأُذُنِ وَ السِّنَّ بِالسِّنِّ وَ الْجُرُوحَ قِصَاصٌ فَمَن تَصَدَّقَ بِهِ فَهُوَ كَفَّارَةٌ لَّهُ وَ مَن لَّمْ يحَْكُم بِمَا أَنزَلَ اللَّهُ فَأُوْلَئكَ هُمُ الظَّالِمُونَ (45)
وَ قَفَّيْنَا عَلىَ ءَاثَرِهِم بِعِيسىَ ابْنِ مَرْيَمَ مُصَدِّقًا لِّمَا بَينَْ يَدَيْهِ مِنَ التَّوْرَئةِ وَ ءَاتَيْنَاهُ الْانجِيلَ فِيهِ هُدًى وَ نُورٌ وَ مُصَدِّقًا لِّمَا بَينَْ يَدَيْهِ مِنَ التَّوْرَئةِ وَ هُدًى وَ مَوْعِظَةً لِّلْمُتَّقِينَ (46)
وَ لْيَحْكمُْ أَهْلُ الْانجِيلِ بِمَا أَنزَلَ اللَّهُ فِيهِ وَ مَن لَّمْ يحَْكُم بِمَا أَنزَلَ اللَّهُ فَأُوْلَئكَ هُمُ الْفَاسِقُونَ (47)
وَ أَنزَلْنَا إِلَيْكَ الْكِتَابَ بِالْحَقِّ مُصَدِّقًا لِّمَا بَينَْ يَدَيْهِ مِنَ الْكِتَابِ وَ مُهَيْمِنًا عَلَيْهِ فَاحْكُم بَيْنَهُم بِمَا أَنزَلَ اللَّهُ وَ لَا تَتَّبِعْ أَهْوَاءَهُمْ عَمَّا جَاءَكَ مِنَ الْحَقِّ لِكلٍُّ جَعَلْنَا مِنكُمْ شرِْعَةً وَ مِنْهَاجًا وَ لَوْ شَاءَ اللَّهُ لَجَعَلَكُمْ أُمَّةً وَاحِدَةً وَ لَاكِن لِّيَبْلُوَكُمْ فىِ مَا ءَاتَئكُمْ فَاسْتَبِقُواْ الْخَيرَْاتِ إِلىَ اللَّهِ مَرْجِعُكُمْ جَمِيعًا فَيُنَبِّئُكُم بِمَا كُنتُمْ فِيهِ تخَْتَلِفُونَ (48)
وَ أَنِ احْكُم بَيْنهَُم بِمَا أَنزَلَ اللَّهُ وَ لَا تَتَّبِعْ أَهْوَاءَهُمْ وَ احْذَرْهُمْ أَن يَفْتِنُوكَ عَن بَعْضِ مَا أَنزَلَ اللَّهُ إِلَيْكَ فَإِن تَوَلَّوْاْ فَاعْلَمْ أَنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ أَن يُصِيبهَُم بِبَعْضِ ذُنُوبهِِمْ وَ إِنَّ كَثِيرًا مِّنَ النَّاسِ لَفَاسِقُونَ (49)
أَ فَحُكْمَ الجَْاهِلِيَّةِ يَبْغُونَ وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللَّهِ حُكْمًا لِّقَوْمٍ يُوقِنُونَ (50)
ما تورات را نازل كرديم در حالى كه در آن، هدايت و نور بود و پيامبران، كه در برابر فرمان خدا تسليم بودند، با آن براى يهود حكم مىكردند و (همچنين) علما و دانشمندان به اين كتاب كه به آنها سپرده شده و بر آن گواه بودند، داورى مىنمودند. بنا بر اين، (بخاطر داورى بر طبق آيات الهى،) از مردم نهراسيد! و از من بترسيد! و آيات مرا به بهاى ناچيزى نفروشيد! و آنها كه به احكامى كه خدا نازل كرده حكم نمىكنند، كافرند. (44)
و بر آنها [بنى اسرائيل] در آن [تورات]، مقرر داشتيم كه جان در مقابل جان، و چشم در مقابل چشم، و بينى در برابر بينى، و گوش در مقابل گوش، و دندان در برابر دندان مىباشد و هر زخمى، قصاص دارد و اگر كسى آن را ببخشد (و از قصاص، صرف نظر كند)، كفاره (گناهان) او محسوب مىشود و هر كس به احكامى كه خدا نازل كرده حكم نكند، ستمگر است. (45)
و بدنبال آنها [پيامبران پيشين]، عيسى بن مريم را فرستاديم در حالى كه كتاب تورات را كه پيش از او فرستاده شده بود تصديق داشت و انجيل را به او داديم كه در آن، هدايت و نور بود و (اين كتاب آسمانى نيز) تورات را، كه قبل از آن بود، تصديق مىكرد و هدايت و موعظهاى براى پرهيزگاران بود. (46)
اهل انجيل [پيروان مسيح] نيز بايد به آنچه خداوند در آن نازل كرده حكم كنند! و كسانى كه بر طبق آنچه خدا نازل كرده حكم نمىكنند، فاسقند. (47)
و اين كتاب [قرآن] را به حق بر تو نازل كرديم، در حالى كه كتب پيشين را تصديق مىكند، و حافظ و نگاهبان آنهاست پس بر طبق احكامى كه خدا نازل كرده، در ميان آنها حكم كن! از هوى و هوسهاى آنان پيروى نكن! و از احكام الهى، روى مگردان! ما براى هر كدام از شما، آيين و طريقه روشنى قرار داديم و اگر خدا مىخواست، همه شما را امت واحدى قرار مىداد ولى خدا مىخواهد شما را در آنچه به شما بخشيده بيازمايد (و استعدادهاى مختلف شما را پرورش دهد). پس در نيكيها بر يكديگر سبقت جوييد! بازگشت همه شما، به سوى خداست سپس از آنچه در آن اختلاف مىكرديد به شما خبر خواهد داد. (48)
و در ميان آنها [اهل كتاب]، طبق آنچه خداوند نازل كرده، داورى كن! و از هوسهاى آنان پيروى مكن! و از آنها بر حذر باش، مبادا تو را از بعض احكامى كه خدا بر تو نازل كرده، منحرف سازند! و اگر آنها (از حكم و داورى تو)، روى گردانند، بدان كه خداوند مىخواهد آنان را بخاطر پارهاى از گناهانشان مجازات كند و بسيارى از مردم فاسقند. (49)
آيا آنها حكم جاهليّت را (از تو) مىخواهند؟! و چه كسى بهتر از خدا، براى قومى كه اهل يقين هستند، حكم مىكند؟! (50)
-----------------------------------
این هم پاسخ حاج مقداد به این مطلب
به نام خدا
سلام بر حسین!
چند بار نوشتم و خط زدم و باز تکرار.... که شاید این نوشته های نارسای من است که تو را به زحمت انداخته و شاید هم حدس اولیه من درست تر که حسین! من و تو با تمام تلاش فراوانمان نمی فهمیم همدیگر را. اینکه میگویم بیا تمام کنیم این نامه ها را تنها یک دلیلی دارد و آن اینکه نوشته هایمان در هر نامه ای در حال تکرار شدن است با کلماتی جدید.
ببین عزیزم چند بار هم پی در پی متوجه ات کرده ام که به هیچ وجه به دنبال تطهیر موسوی و هم پیمانانش نیستم با وجود اینکه به او رای دادم و هنوز با تمام ایراداتش دوستش دارم و ترجیحش می دهم به نان به نرخ روز خوران. شاهدم نوشته قبلی! کجایش دیدی از او یا خاتمی دفاع کرده باشم! حتی تقلب وسیع در انتخابات را هم قبول ندارم. ای کاش پذیرای خواهشم بودی و می فهمیدی نوشته هایم را که من از تو جواب نخواستم! تنها اینکه بدانی که مخالفانت خلاصه نمیشوند در بچه های انجمن اصفهان. هستند کسان دیگری که عاشق اسلام و ایرانند ولی مثل شما فکر نمیکنند. که متاسفانه نشد و قسمت اعظم جوابت به من مقایسه ای است که اصلا مربوط به بحثم نبود. یکبار ساده بگویم که من به خودمان معترضم! به حاکمیتی که یدک کش اسلام است! و ضمنا برای دوستانی که احتمالا خواننده هستند عرض کنم که به هیچ وجه انسان آرمانگرایی نیستم که تو خوب می دانی. حداقل های یک حکومت دینی گمشده امروز من است. حکومتی که مدافعانش دلشان آشوب شود از اینکه معترضان خونشان بی حرمت شود نه اینکه دنبال بهانه باشند برای مباح کردن و حکم محارب دادن!
نوشته ای که روی قتل هفت شهروند متهم به حمله به پایگاه بسیج متمرکز شویم. من هم می گویم چشم. هر چه گفته ای از مقدمه و ماخره ماجرا قبول ولی همه مثل من به تو اعتماد ندارند مخصوصا اینکه منابعت همه خودشان نوعی می توانند متهم ماجرا باشند که یکیشان حتما سپاه است ( اشاره به صحبتهای آقای فضلی) خوب چه اشکال داشت دادگاهی علنی در حضور شاهدان محلی و اعضاء پایگاه مورد حمله واقع شده و ...... برگزار شود که به کوردلان بی بصیرتی مانند من اثبات شود که فلانی طلحه صفت! دیدی چه اشتباهی کردی. با این توضیح که در نوشته قبلی هیچگونه اشاره ای به این حادثه نکردم و باز هم میگویم حرفت کاملا قبول. بسیار منطقی است که بنا به فرضی که گفتی افراد از خود دفاع کنند ولی دوستان مذهبی ام (که در نظرات وبلاگت دائم برایم آرزوی عاقبت به خیری می کنند که راحتشان کنم از اینگونه دعاها که بس است من را دعای مادر بزرگ پیر مرحومم با همان لهجه ترکی اش ) کجایند که مدافع خون معترضانی شوند که در زندانها کشته شدند و هنوز خبری از محاکمه نیست! ودیگرانی که در شهر زندگیشان پایان یافت. زندگی که اهدایی خدا بود! و من و تو موظفیم که با صدای بلند خونخواهشان باشیم در شرایطی که حکومتیان از این جنایات ککشان هم نگزیده چه برسد به تنشان که بلرزد! و حال که ما هم بی خیالیم بهتر است نقش ماله کش را بازی نکنیم ( ببخشید اگر بی احترامی شد بیشتر منظورم حکومتی ها هستند) و با ادای یک جمله آرام نشویم که خوب بعله اشتباه هم پیش می آید و ما منکرش نیستیم. هر اشتباهی تاوانی هم میطلبد یا که نه؟ پس کو آن تاوان؟
واینکه توجیهی میشنوم بسیار غریب! و آن عدم آمادگی نیروها برای کنترل اوضاع! چه بی چاره اند این سربازان وظیفه که همیشه چوب دو سر طلایند. حسین جان! این ملکت از وقتی که ما هنوز چشممان به دنیا نبوده آشوب و بحران به خود دیده اگر آن سرباز باتوم بدست گیج شده بود عزیزان امنیتی که شکر خدا قدرتشان را به خوبی به رخ کشیدند و در کمتر از چند روز آنهمه سیاسیون را دربند کردند که دیگر کمبود جا پیش آمد، چه ؟ آنها هم ترسیدند؟ اتفاقا تمام تلاش من این است که بی لیاقتی اینان را اثبات کنم. من بر خلاف تو پیش گویی نمیکنم که اگر اینهمه سرکوب نمیشد چه ها که پیش نمی آمد. حرفم بسیار ساده است میگذاشتید معترضان مطرح کنند خودشان را و خفه شان نمیکردید. اگر خشونتی شد به سختی و قانونی پاسخشان میدادید. و بگویم که از بی حرمتی های قم و بعد از آن تهران قسمتی از معترضین هم ناراحتم ولی باز تکرار سئوال متن قبلی که آیا از ابتدا هم این بی حرمتی ها در تجمعات بود یا که زائیده برخورد خشن حاکمیت هم می تواند باشد. ببخشید که دائم در حال تکرارم ولی چه کنم که نمی توانم حرفم را برسانم. بسیار برایم جالب است اینکه فضا به خشونت کشیده شد و مردم رو در روی همدیگر قرار گرفته اند را منتسب به مخالفین می کنی وبدون هیچ عذاب وجدانی و حتی گوشه چشمی به صدا و سیما! و غر یبتر اینکه رسانه هم می خوانی. و یا اینکه با وجود گرفتن تمامی بلندگوها از معترضین و انواع تهدیدیها و دستگیری ها طرف مقابل را متهم میکنی که از بحث فراری است! البته از حق هم نباید گذشت شما وقت بسیاری به آقایان ابطحی و عطریانفر در جلسات دادگاه برای بیان دیدگاه هایشان اختصاص دادید! ( خواهش میکنم بپذیر که من نه از ابطحی خوشم می آید و نه اصلا عطریانفر را میشناسم. حرف من چیز دیگری است) بگذریم.
و دیگر صحبتی که درمورد ولایت فقیه گفته بودم. منظورم تقدسی بود که این روزها یک عده در پی آنانند و مصداقش هم مبحث نصب و کشف است که حتی امام هم مطرح نکرده بودند و خودت بسیار بهتر از من میدانی و منظورم از آن عده شخص آقای خامنهای نیست بلکه علمای حوزه نشین را میگویم پس حق بده بگویم که جای جای پاسخت نوشته هایی است که از پیش داوری برآمده. اگر صحبتی کردم فقط در این مقوله است برای من همین کافی است که امامم خمینی گفته ولایت فقیه کلید رمز عدم وابستگی کشورم است. همین! ضمنا من ادبیاتم کوچه و بازای است و همینطور فکر کردنم چون خیلی بیشتر از مردم کوچه بازار نمی فهمم ( امیدوارم فکر نکنی تواضع میکنم) پس متعجب نشو. (" از شما انتظار نميرود مباحث را اين چنين كوچه بازاري بيان كنيد" ) و اگر خواهان دلیل تاکیدم بر عدم معصومیت ولی فقیه هستی این است که هیچگونه انتقادی تحمل نمیشود و اصولا مکانیزمی رسمی برای بیان انتقادات وجود ندارد. از جلسه های خصوصی نگو و اینکه مرام رهبر چگونه است. بطور کلی سیستم را میگویم و مصداقش هم به حاشیه کشانده شدن مجلس خبرگان. در حال حاض به نظر بنده افراد شاغل در بیت رهبری بسیار تصمیم گیر تر هستند تا نمایندگان خبرگان و این شرایط بسیار نگران کننده است. امیدوارم این ایراد من را به پای رهبری ننویسی و درک کنی که چه میگویم و شاه کلید بحثم اینکه بدبینی آفت امروز جامعه ماست که البته خودم هم مبتلایم و مانعی بزرگ است بر سر راه شنیدن انتقادات.
تمام نیتم از این نوشته ها اینکه بدانی تمام معترضین به شرایط موجود به یک گونه نمی اندیشند.
قربانت و ممنون از پاسخ ها.
---------------------------------
این هم یک پاسخ کوتاه از من:
به نظر حقیر خیلی خوب و روشنگرانه بود
به نظرم فضا در دو طرف در حال روشنتر شدن و نزدیکتر شدن است. شاید با ادامه گفتگو تاثیراتی حاصل شود!!!
فکر کنم این بار یه ذره فهمیدم چه میگی!!!
من عمده حرفهای شما یا قبول دارم یا نظراتم با تبصره هایی نزدیک به شماست. اینکه منی که حاضرم با برخی از همین معترضان دست به یقه بشم ولی دوست دارم با شما مباحثه کنم یعنی همین که همه دوستانی که به موسوی رای داده اند را به یک چوب نمیرانم و یکی نمیدانم. به نظر من برخی از آنها مثل شما قطعا از حقیر بهتر و نزد خدا محبوبترید. (جدی و بدون تواضعی!!!)
دو نکته فقط بگویم تا راند بعد!!!
اول: من به شدت به برخی رفتارهای نهادهای امنیتی مشکوکم. این شک من هم مال امروز نیست. حداقل ده سال است به وزارت اطلاعاتی که امثال حجاریان و تهرانی تاسیس کرده اند مشکوکم. لابد آن دعای معروف آقا را در جمع مدیران وزارت اطلاعات شنیده ای که فرموده باشند که من دعا میکنم خدا وزارت اطلاعات را به انقلاب و نظام برگرداند!!!! من که از نزدیک با دو مدیر میانی اطلاعات آشنا هستم کمتر در اطرافیانم ضدانقلابهایی مثل آنها را دیده ام!!! حال میخواهی باور کن میخواهی نکن در اطلاعات به نظر من ضد انقلاب زیاد است که ممکن است با نفاق در تصمیم گیریها هم در سطح بالا تاثیر بگذارند. حالا حاضری برای اصلاح جلو بیایی؟؟؟
دو: همانطوری که شما به علت حمایت از جریانی که به هر دلیلی صورت کلی تایید میکنی الان نوک تیز حملاتت به اشکالات طرف مقابل است پس قبول کن که ما هم انتقادات و اصلاح اساسی اشکالاتمان را موقعی صریح بگوییم که احساس نکنیم اصل جبهه ای که به هر دلیل آن را تایید میکنیم به خطر افتاده باشد. اگر اشتباه یک فرمانده در زمان جنگ منجر به کشته شدن تعداد زیادی سرباز شود ممکن است برای حفظ اصل جبهه محاکمه او سالها به تعویق بیفتد.
اگر الان همه که نه! بخشی از مدیران سطح بالای اطلاعات انتظامی و سپاه را به جرم سرکوب مردم بگیرند ومحاکمه کنند خوب میشود. وقتی فرمانده انتظامی یک میدان میگوید که من طبق قانون سه بار اخطار برای پراکنده شدن دادم و جمعیت غیرقانونی پراکنده نشد و لذا طبق قانون حق تیر داشتم!! حتی اگر با این خصوصیات یک فرمانده ای را که آدم کشته بخواهی طبق قانون محاکمه کنی فکر میکنی قانون او را محکوم کند؟؟
در همه کشورها قانون (در سطح حقوقی صرف) از پلیس برای متفرق کردن جمعیت تا حد کشتن حمایت میکند و لذا در اینگونه دادگاهها معمولا پلیس تبرئه میشود مگر در مواقع خیلی خاص و نادر. حداکثر در این موارد پلیس فرمانده مربوطه را به صورت داخلی به دلیل اهمال و سهل انگاری توبیخ کند و یا حداکثر تنزل رتبه دهد مگرنه از دادگاه چیزی در نمی آید. احتمالا مشابه این مساله در انگلیس هم پیش آمده باشد که افکارعمومی منتظر مجازات شدید پلیس و یا نیروی امنیتی است ولی قانون به آن شدت برخورد نمیکند
فعلا باشد تا بعد
-----------------------------------------------
متن زیر هم بخشی از نامه ای است خواندنی از استاد سید محمد روحانی (نویسنده ی کتاب ایستاده در باد)، در جواب یکی از شاگردان شان که بیانیه ی هفدهم موسوی و نامه ی رضایی را برایشان ارسال کرده بود.
بسم الله الرحمن الرحيم
اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد و آل محمد و آخر تابع له علي ذلك؛ اللهم العن العصابه التی جاهدت الحسین و شایعت و بایعت و تابعت علی قتله؛ اللهم العنهم جمیعا.
سلام
مهدی عزیزم
ایمیلت را که شامل بیانیة آقای موسوی و نامة آقای رضایی بود خواندم. از زحمتی که کشیدی ممنونم اما نفهمیدم چرا آنها را برای من فرستادی. اگر منظورت این بود که مرا از محتوای این بیانیه و آن نامه مطلع نمایی، باید عرض کنم که قبل از ایمیل شما آنها را خوانده بودم. اما اگر منظورت این بوده که نظر مرا بدانی، اجازه بده چند سطری برایت بنویسم و گفتگوی مفصلتر را موکول کنیم به دیدار حضوری در سر کلاس حلقة مطالعات.
ابتداء، بد نیست بدانی که خانمی از آشنایان خود بنده، در روز عاشورا و در حوالی خیابان کارگر شمالی، با جمعی از این مردم ـ به زعم آقای موسوی ـ خداجوی سبز مواجه میشود. این خانم که تمام روزش را صرف عزاداری کرده بود، بیخبر از آشوبهای شهر، وقتی میبیند که عدهای دختر و پسر جوان، مشغول هلهله و شادی هستند، به آنها تذکر میدهد که امروز روز عاشوراست. بیچاره، تذکر دادن همان، و کتک خوردن همان. خودش میگوید: وقتی به آنها گفتم امروز روز عاشوراست، فریاد زدند این هم یکی از مزدوران خامنهایست و بعد به جانم افتادند. دست آخر هم یکی از فرهیختگان این جماعت ـ به اصطلاح ـ خداجوی سبز در صدد ارشاد او برمیآید و به او میگوید: فرق ما با شما این است که شما ایران را برای اسلام میخواهید و ما اسلام را برای ایران!
اگر برایت جالبست میگویم که این خانم آشنای ما، به خاطر لگدهایی که نوش جان کرده، از روز عاشورا تا امروز، هنوز نمیتواند درست راه برود و از ناحیة رحم نیز دچار خونریزیست.
البته من آنقدر منصف هستم که رفتار عدهای از یک جمعیت را به پای همة آنها نگذارم. اما از خودم میپرسم: آیا خداجویان سبز آقای موسوی هم در نگاهشان به دیگران، چنین انصافی را رعایت میکنند؟
با این همه، مهدی عزیزم، من و تو میدانیم که ماجرا بسی فراتر از یک کتککاری ساده است. کاش به جای بیانیة تکراری آقای موسوی، فیلمهای BBC و VOA را برای من میفرستادی که از قرار معلوم، در تمام روز عاشورا خداجویان سبز آقای موسوی را به قصد براندازی نظام ـ دقیقا به قصد براندازی ـ تهییج میکردند. کاش احساس کاذب پیروزی و فتح پایتخت را که گاه باعث اوج گرفتن هلهله و شادی خداجویان سبز آقای موسوی در روز عاشورا شده بود را برایم منعکس میساختی. کاش صحنههای سوت کشیدن و کف زدن خداجویان سبز در روز عاشورا، وقتی شایعة فرار آقای خامنهای به روسیه (!) در میانشان دهان به دهان میگشت را برایم میفرستادی. کاش اصرار عدهای از آنها را برای شروع درگیری با پلیس منعکس میکردی. کاش پاره کردن کتیبههای امام حسین و سرنگون ساختن ایستگاههای صلواتی چای در روز عاشورا را نشانم میدادی. چون، من بیانیة آقای موسوی را قبلا دیده بودم اما وقتی که این صحنهها رخ میداد، در محل حاضر نبودم؛ برای اینکه در مسجد محلمان داشتم میگفتم: اگر حسین من تویی سرت کو؟ به من بگو علیاکبرت کو؟
مهدی جان، من آن جا حاضر نبودم لیکن تکتک این وقایع را دوستان بسیار موثق من که خود شاهد ماجرا بودهاند برایم تعریف کردند. دوستانی که بعضی از آنها حتی علاقة خاصی به درگیریها و مسائل سیاسی ندارند اما از بد حادثه، در آن روز عاشورا، در میان این صحنهها گرفتار شده بودند.
با این حال، عزیز دلم، اگر از همة این اتفاقات هم بگذریم، من و تو، به خاطر ارتباط وسیع و عمیقمان با این جماعت سبز، چیزهای را میدانیم که تعجب میکنم آقای موسوی با این همه ادعای درایت و صداقت، چطور این جور چیزها را حتی به روی مبارک خود نمیآورد.
من و تو میدانیم که جنبش سبز، ملغمة بیقوارهای از انواع گرایشهاست که بچههای مذهبی و انقلابی، از کمترین تعداد در ترکیب این معجون شلهقلمکار برخوردارند. من و تو میدانیم، از تعداد قلیل بچههای مذهبی و انقلابی ـ که به نظر من، آنها حتی در وقایع روز عاشورا، حضور نداشتهاند ـ که بگذریم، مسلمانترین بچههای سبز، چنان اسلامشان آغشته با آموزههای غربی است که شاید بهترین عنوان برای اسلام آنها همان عنوان اسلام آمریکایی باشد که امام ما بر روی پیرمردهای این جماعت گذاشت. من و تو میدانیم که پیاده نظام حاضر در میدان جنبش سبز چگونه سر در دامن نهضت آزادی و جبهة ملی و گروههایی دارند که من ـ دست کم به خاطر احترامی که برای امام خودم و امام آقای موسوی قائلم ـ ابا دارم حتی قلمم را به نام آنها آلوده کنم. شما بهتر از من میدانی که امام خمینی در بارة طرز فکر لیبرالها و نهضت آزادی چه نظراتی داشت و چگونه آنها را پدر معنوی منافقین و خطر آنها را گاه بیش از خطر آمریکا میدانست. از این مهمتر، شما به خوبی میدانی که این گروهها همین امروز در بارة امام خمینی و اسلام ناب محمدی ـ تعبیری که خود او به کار میبرد ـ چه دیدگاهی دارند و چه حرفهایی میزنند؛ و من ماندهام حیران که امام، امام، گفتنهای آقای موسوی را باور کنم یا یارگیریهای افراطیش از دشمنان کینهتوز خمینی را.
اما عزیز جانم، موضوع همچنان بسی فراتر از این حرفهاست. من و تو نیک میدانیم که چه کسانی تفکرات مرتجعانة سکولاری و لیبرالی را در میان تحصیلکردگان کشور ما گسترش و شیوع دادهاند. دست کم ـ مهدی عزیزم ـ تو شاهدی که این برادر کوچکت نزدیک 15 سال است که در کلاسهای درسش با این تفکرات باطل میجنگد؛ و تو شاهدی که حلقة وسیعی از یاران انتخاباتی آقای موسوی، چگونه در این سالها، آموزههای فاسد لیبرالیستی و سکولاریستی را در میان جوانان ما ترویج کردهاند و میکنند. خود را به حماقت زدن است اگر گمان کنیم شعارهایی مثل «نه غزه نه لبنان» و «جمهوری ایرانی» شعارهای خلقالساعهای هستند که فقط از سر لجبازی با جمهوری اسلامی بر ذهن و زبان سبزها نازل شده است. مگر میشود کسی قرآن خوانده باشد و ایران که سهل است، همه چیز را برای اسلام نخواهد؟ اما این جماعت، فرزندان همان کسانی هستند که میگفتند خمینی ایران را برای اسلام میخواست و ما اسلام را برای ایران میخواهیم. این جماعت، فرزندان همان کسانی هستند که دین ـ یعنی کلام واجبالوجود و ربالعالمین ـ را چیزی همردة فرهنگ تاریخی پدرانشان میدانند و تازه وقتی به دنبال اتخاذ نامی برای خود هستند، ملیت را مقدم بر مذهب قرار میدهند. ما با این جماعت، از همان روزی که با امام خمینی پیمان بستیم، آشنا شدیم. کینهتوزی آنها نسبت به امام ما چیز جدید و تعجبآوری نیست. عجب از کسانی است که ـ مثل آقای موسوی ـ همة آبرویشان را از امام خمینی دارند اما سالهاست که جاده صاف کن ترویج اسلام آمریکایی و اندیشههای لیبرالی و سکولاری در میان جوانان ما شدهاند.
آیا لازمست نام ببرم چه کسانی در این سالها، دائما بر طبل ایدئولوژیزدایی از حکومت نواختهاند؟ لازمست نام ببرم چه کسانی جوهرة دین را ـ فقط و فقط ـ اخلاق فردی خواندند و حضور دین در صحنههای زندگی اجتماعی و سیاسی را مایة ملوث شده دین در نگاه مردم دانستند؟ لازمست نام ببرم چه کسانی حتی عنوان «جامعة مدنی اسلامی» را برنتافتند و در روزنامههایشان نوشتند: «جامعة مدنی، نه یک کلمه کم و نه یک کلمه زیاد»؟ لازمست نام ببرم چه کسانی واقعة سقیفه را سرآغاز رشد عقلانیت امت اسلامی و خروج از زیر بار رهبری کاریزماتیک پیامبر نامیدند؟ لازمست نام ببرم چه کسانی زیارت عاشورا را خشونتطلبانه خواندند؟ لازمست نام ببرم چه کسانی حاضر نشدند ـ حتی برای «عماد مغنیه» ـ لقب «شهید» را به کار گیرند؟ لازمست نام ببرم چه کسانی دائما در گوش جوانان میخواندند که صحنة سیاست خارجی، صحنة تفکرات ایدئولوژیک نیست؟ لازمست نام ببرم چه کسانی به بهانة وجود قرائتهای گوناگون از دین، میکوشیدند دین را از صحنة تصمیمگیریهای سیاسی و اجتماعی ما خارج سازند؟ لازمست نام ببرم چه کسانی میگفتند حکومت اسلامی یعنی همان حکومت مسلمانان؟ و با این ترفند میکوشیدند التزام حکومت به دین را در عرصههای حقوقی و در ساختار حکومت، زیر سؤال ببرند؟ تو نیک میدانی اگر نام این کسان را کنار هم ردیف کنیم، میشود سیاههای از اسامی کسانی که امروز، در داخل و خارج کشور سنگ آقای موسوی را به سینه میزنند و با کمک دلارهای آمریکایی و ابزار ماهوارهها و اینترنت، جوانان سبز را در میدان براندازی این جمهوری دینی دلگرم نگاه میدارند.
مهدی جان، من و تو نیک میدانیم که اکثریت این جماعت سبز، برای آقای موسوی ارزشی بیشتر از یک دستمال کثیف قائل نیستند. تا وقتی به دردشان بخورد برایش یا حسین میرحسین میگویند و اگر میرحسین موسوی ـ به قدر ذرهای بخواهد به آرمانهای دینی امام خمینی ـ حقیقتا ـ پایبند بماند، مثل یک دستمال کثیف او را به دور میافکنند. بنابراین از خودم میپرسم: آقای موسوی خود را در چه جایگاهی دیده که در انتهای بیانیهاش رهنمود میدهد و برای مجلس و دولت و قوة قضاییه و عالم و آدم تعیین تکلیف میکند؟
نه خیال کنی با محتوای همة پیشنهادات او کاملا مخالفم. نه! تو خودت میدانی که من همواره منتقد دولت آقای احمدینژاد بودهام و هستم؛ و نه در سال 84 و نه 88 به او رأی ندادهام. اما سؤال من این است که آقای موسوی فکر کرده کجای این ماجرا قرار دارد که چنین رهنمودهایی صادر میکند؟ پیاده نظام جماعت سبز که معطل او نیستند. تعداد قلیل بچههای مذهبی و انقلابی طرفدار ایشان هم که در این وقایع نقش مهمی ندارند. پس چه کسی منتظر بیانیههای آقای موسوی است که ایشان چنین افاضاتی (به قول بررهایها) از خود به در میکند؟
آقای موسوی یک شکست خوردة انتخابات است. من به برندة این انتخابات هیچ علقهای ندارم ـ هر چند به حرمت انتخاب ملتم، برای او به عنوان یک رئیس جمهور قانونی و مشروع احترام قائلم ـ اما آقای موسوی باید بداند با تهمت واهی تقلب، و با پشت پا زدن به همة نهادهای قانونی، و با هیچ شمردن تمام ارکان مشروعیت نظام سیاسی به یادگار مانده از امام خمینی، ضربهای به فرهنگ دمکراسی در میان جوانان تحصیلکردة ـ و مخصوصا رأیاولیهای ـ ما زد که محمدعلیشاه قاجار ـ با به توپ بستن مجلس مشروطه ـ این ضربه را نزد. بگذار برای یک بار هم که شده بگویم: اتهام تقلبی که آقای موسوی به نظام اسلامی و به من به عنوان یک مسلمان ایرانی معتقد به این نظام وارد کرد، برایم سنگینتر از هزار فحش ناموسی بود. اتهام ده میلیون تقلب در آراء، آن هم به استناد چه دلایلی؟ دلایلی که به قول بسیاری از نزدیکان خود آقای موسوی، اگر تمام این دلایل هم پذیرفته میشدند، حتی یک میلیون رأی جا به جا نمیشد. کاش آقای موسوی به یاد میآورد استدلالات زمان نخستوزیری خودش را که میگفت سیستم انتخاباتی ایران اصلا امکان تقلب گسترده را سلب کرده است. کاش به جای مثال زدن از گریة مولایم امیرالمؤمنین ـ که جانم به فدایش باد ـ به خاطر باز شدن خلخال از پای یک دختر اهل کتاب، مثال گردن نهادن علی ـ علیهالسلام ـ به حکم قانون را میزد؛ وقتی برای باز پس گرفتن سپرش از دزد به نزد قاضی رفت اما چون دلایل قانونی نداشت، از سپرش صرف نظر کرد و حکم قانون را پذیرفت. در این صورت حتی اگر خیال میکرد تقلب هم شده، باز هم مطالباتش را ـ به جای آتش زدن به احساسات مردم این کشور، و به جای همنوا شدن با صدای آمریکا و صدای انگلیس ـ از راه قانون پی میگرفت. آن وقت فضا این گونه تیره نمیشد و خلخال هم از پای دختری بیرون نمیآمد و نیازی به مثال مورد نظر ایشان پیدا نمیشد.
نه خیال کنی من شورای نگهبان یا وزارت کشور یا هر کدام دیگر از نهادها و ارکان قانونی کشور را عاری از خطا میدانم. ولی آقای موسوی وقتی وارد بازی انتخابات شد، همة این ارکان را به رسمیت شناخت و با همین قانون و همین شورای نگهبان، قدم به عرصه نهاد. تازه، به رغم همة تخلفات مورد ادعایش، باز هم صحت انتخابات را پذیرفت و در شب بیستوسوم خرداد، خود را برندة همین انتخابات با همین قوانین و همین نهادها خواند. چه کنیم که وقتی رأیها را شمردیم، دیدیم ایشان فریب فضای شهر تهران را خورده و صندوقها چیز دیگری میگویند. آنگاه ایشان چه کرد؟ در یک کلام، دست به جرزنی زد. با این همه شعار قانونگرایی و با این همه تمجید از اصل ولایت فقیه و شخص آقای خامنهای، به تمام قواعد بازی پشت پا زد و حتی حکم و حکمیت رهبر را به هیچ شمرد. بعد، خواهان شورای حکمیت ملی شد. یعنی تصمیم گرفت حالا که بازی انتخابات را باخته، اقلا باجخواهی کند.
مهدی جان تو میدانی که مسئلة نظارت استصوابی ـ درست یا غلط ـ دعوای چندین سالة دوستان آقای موسوی و شورای نگهبان بوده است. طرح شورای حکمیت ملی، چیزی نبود به جز تمام شدن این دعوا به نفع آقای موسوی و دوستانش برای همیشة تاریخ. اگر آقای خامنهای امروز جلوی این مسئله نمیایستاد، فردا هر کسی که در انتخابات شکست میخورد خواهان شورای حکمیت ملی میشد؛ و این معنایی نداشت به جز بیاعتباری کامل نقش شورای نگهبان در انتخابات آتی. من و تو، ممکن است با نظارت استصوابی موافق یا مخالف باشیم، اما تعیین تکلیف این موضوع، فارغ از قانون و از طریق قشونکشی خیابانی ـ کاری که آقای موسوی کرد ـ چیزی به جز یک باجخواهی تمام عیار نبود.
این است که من فکر میکنم آقای خامنهای، بیش از هر کس و بیش از هر زمان، از کیان دمکراسی در ایران دفاع کرد. اگر آقای خامنهای امروز تسلیم باجخواهی آقای موسوی و دوستانش به خاطر این قشونکشیها میشد، فردا هر بازندة انتخاباتی با فراخواندن طرفدارانش به خیابانها باجخواهی دیگری میکرد و این پایان قانونگرایی و دمکراسی در کشور ما بود. به نظر من، آقای خامنهای هر کجا که ـ فرضا ـ اشتباهی کرده باشد، در این مورد، تقوا و درایتی مثال زدنی از خودش نشان داد. او از موجودیت قانون دفاع کرد و در عین حال ترتیبی داد که با حفظ منزلت و حرمت شورای نگهبان، شورای حکمیت مورد نظر آقایان نیز تشکیل شود. مهدی جان، ترا به خدا نگاهی به ترکیب شورایی که به دعوت خود شورای نگهبان برای بازشماری آراء به وجود آمد بینداز. آیا اگر قرار بود هر شورای حکمیتی تشکیل شود، ترکیبش فاصلهای با ترکیب آن شورا داشت؟ به گمان من، این مهمترین محک برای سنجش صداقت آقای موسوی و یاران ایشان در آن زمان بود. آنها اگر واقعا به دنبال بازشماری آراء بودند، نمایندگانشان را به این شورا میفرستادند. اما آقای موسوی به رغم موافقت اولیة رئیس کمیتة صیانت از آرای خودش، ناگهان شروع کرد به کوفتن بر طبل ابطال انتخابات و شد آن چه شد. بقیة ماجرا کسل کنندهتر از آنست که دوباره مرور شود؛ بیدرایتی سیاستمداران ـ از همة جناحها ـ بیتقواییها، کینهتوزیها، و ماهیهای فراوانی که BBC و VOA از میان این آب گلآلود صید کردند؛ و جوانان بیبصیرت و گاه بیادبی که سر به دامن شیاطین نهادند؛ و باقی ماجراها.
مهدی جان، تو بهتر از من میدانی که مشکلات فرهنگی ما در این کشور جوان، یکی دو تا نیست؛ و کمال خاماندیشی است اگر فکر کنیم راه حل این مشکلات، ساده و پیش پا افتاده است. تو میدانی که تمام عمر من حقیر شاید صرف پرداختن به مشکلات فکری و فرهنگی جوانان این کشور شده است. جوانان سبز یا مشکی ـ فرقی نمیکند ـ حتی بیبصیرتترین و بیادبترینشان، همه فرزندان ما هستند. اگر آنها را به خاطر بیادبیهایشان و به خاطر فرو افتادن در دام شیاطین، مجازاتشان هم کنیم، باز فرزندان ما هستند. حتی اگر به خاطر جرائمشان اعدامشان هم کنیم، باز هم فرزندان ما هستند؛ و مگر تاریخ انقلاب اسلامی کم به خاطر دارد پدرانی را که حکم اعدام فرزند خودشان را امضا کردهاند؟
مهدی جان، ما میتوانستیم ـ و امیدوارم هنوز هم بتوانیم ـ در کنار فرزندانمان زندگی کنیم و به دنبال راه حلهای مشکلاتمان باشیم، اگر ـ و تنها اگر ـ آقای موسوی دچار توهم نمیشد، دست به جرزنی نمیزد، همصدای با BBC و VOA نمیشد، و حرمت قانون و رهبری را نگاه میداشت.
اگر جای تو بودم، به جای فرستادن بیانیة تکراری آقای موسوی به هم چون منی، سخنان این حقیر را به گوش آقای موسوی میرساندم.
راستی اگر دستت میرسد یک جمله هم به آقای رضایی بگو. به او بگو برای خروج از وضعیت موجود، هیچ نیازی به جلسه و طرح و میثاق و منشور و امضا و عهد و شیرینی خوردن و ماچ کردن نیست. کافیست آقای موسوی به رأی اکثریت مردم ـ حتی اگر تهرانی نباشند ـ سر فرود آورد، به قانون تمکین کند، به بزرگترین میراث امام خمینی ـ یعنی ولایت فقیه یا همان طور که خود امام اصرار داشت، ولایت مطلقة فقیه ـ ملتزم شود، از همصدایی با دشمنان اسلام و ایران اجتناب کند و در صدد جبران هتاکیهایش به مشروعیت نظام برآید. در این صورت مثل یک مخالف قانونی، در چارچوب قانون اساسی حرفهایش را خواهد زد و مطابق قانون اساسی اجازة داشتن اجتماعات هم خواهد یافت و مانند همة دلسوزان اسلام و ایران، برای اصلاح امور خواهد کوشید. آقای موسوی اگر چنین مسیری را در پیش نگیرد، همة حرفهای دیگرش در این بیانیه ـ که بعضا حرفهای بدی هم نیست ـ ارزشی بیش از کلمة حقی که ارادة باطل در پشت سر دارد، نخواهد داشت.
اگر توانستی، از طرف من یک جملة دیگر هم به آقای موسوی بگو. بگو برای یک بار هم که شده، در کنار قرآن خواندنش، به تفسیرهای معتبری چون المیزان مراجعه کند و در بارة این آیة کریمه اندکی بیندیشد؛ آن جا که خداوند در آیات شصتم، شصتویکم و شصتودوم سورة احزاب میفرماید: لئن لمینته المنافقون و الذین فی قلوبهم مرض و المرجفون فی المدینه لنغرینک بهم ثم لا یجاورونک فیها الا قلیلا؛ ملعونین اینما ثقفوا اخذوا و قتلوا تقتیلا؛ سنه الله فی الذین خلوا من قبل و لنتجد لسنه الله تبدیلا؛ صدق الله العلی العظیم.
16 / دی / 88
20 / محرم / 1431
تهران ـ سید محمد روحانی
دانشجو میرزمد میجنگد؛ ذلت نمیپذیرد