به نام خداوند سال 1388

در آخرین ساعات سال به­یادماندنی 1388، شاید تقدیر این باشد که آخرین پست وبلاگ خود را می­نویسم؛ امسال سال عجیبی بود؛ اگرچه مثل همه سال­ها، یک­سال دیگر از عمر ما هم گذشت و ما پیرتر شدیم و به مرگ نزدیک­تر، ولی امسال از آن سال­هایی بود که خیلی­ها در آینده یا حتی در گذشته دوست داشتند در آن باشند، همانگونه که همه ما آرزو داشتیم که در مدینه، کوفه و عاشورا بودیم تا جلوی مظلومیت ولایت را بگیریم و یا روز فتح مکه و یا غدیر خم - که اتفاقا اول فروردین هم هست- به اتفاق مسلمانان واقعی شادی کنیم؛ و یا ملتمسانه دست به دعا داریم تا در دوران ظهور در رکاب امام عصر به شهادت برسیم.

اگرچه تاریخ همه­اش آفریده خداست، اما همین تاریخ است که در سینه خود ایام­الله را هم ثبت کرده است؛ نقاط عطفی که بر سر یک دو راهی، سرنوشت یک قوم یا یک امت و به تبع آن سرنوشت کل بشریت تغییرات اساسی را تجربه می­کند؛ درست مانند انقلاب اسلامی سال 1357 مردم ایران.

مستند بی­همتای بی­بی­سـی با نام «ایـران و غـرب» که فوریه سال گذشته به مناسبت سی­امین سالگرد انقلاب اسلامی از شبکه دو بی­بی­سـی به نمایش درآمد، در اولین صحنه خود تصویر امام خمینی را در حالی نشان داد که راوی مستند می­گوید (This Man Changes The World)؛ حال چگونه یک تحول در گوشه­ای از دنیا در دل یک ملت –به قول آنها جهان­سومی- روی می­دهد و می­تواند دنیا - یعنی همان ابرقدرت­ها- را تغییر دهد، همان چیزی است که بسیاری از ما به علت خودباختگی قادر به درک درست آن نیستیم؛ که این همان معنای ایام­الله است؛ دوران­ها و روزهایی که سرنوشت بشریت به آن گره خورده است؛ و چه خوش گفت آن دوست عزیز که «لا یوم کیومک یا یوم­الله»

و سال 1388 پر بود از این روزهای خدا؛ روزهای تصمیم­های بزرگ؛ روزهای ابتلا و فتنه؛ روزهای عقیده و جهاد؛ روزهای ملاقات با بهترین دوستان و بدترین دشمنان خدا؛ روزهای تکرار خاطرات و خطرات صدر اسلام؛ روزهای درس­ها و عبرت­های بزرگ؛ روزهای دعا و تضرع؛ روزهای توسل و استنصار از ولایت؛ روزهای یافتن و پیمان بستن با همسنگران نادیده­ای که از جان خود بیشتر دوستشان داری؛ روزهای ریزش مدعیان و رویش گمنامانی که به توفیقات یکدیگر حسادت نمی­کردند، سال اعتلای آیت­الله خامنه­ای به امام خامنه­ای، سال خواندن پی­درپی دعای عهد و بیعت دوباره با امام زمان، سال آتش گرفتن دل مؤمنان، سال ذلت منافقان و عزت مخلصان و مجاهدان، سال لو رفتن بواطن افراد و «تبلی السرائر» انقلاب،  سال حماسه­های 22خرداد و 9دی و 22بهمن، سال شب قدر انقلاب، سال انگشتر حدید، سالی که جام زهر و حکمیت دیگری به ولیّ ما نوشانده نشد، سال جوان شدن انقلاب اسلامی، سال امیدواری و رجا برای ظهور، سال تجلی تمام و کمالِ جمال و جلال خداوند ارحم الراحمین و قاصم الجبارین و بالاخره سال انقلاب اسلامی چندباره مردم ایران.

خداحافظ ای سال 1388؛ سالی که از این پس همه سال­ها در نسبت با تو سنجیده می­شوند؛ سالی که از این پس همه عبرت­ها از توست و سالی که از این پس همه قسم­ها به توست؛ سالی که از این پس، پدران و مادران برای دلبندانشان از تو و دفاع مقدس هشت ماهه مجاهدان آن قصه خواهند گفت، همانگونه که پدران و مادران ما برای ما از سال 1357 و دفاع مقدس هشت ساله مجاهدان دیروز گفتند.

حـال من در این ساعـات خیلی شبیه خواندن دعـای وداع مـاه رمـضان اسـت و دل­سوختگی قبل از عید فطر؛ و اکنون است وقت دعا و استجابت که وقت سوختن دل وقت پاسخ الله به ندای دل ماست؛ پس بخوان: یا حمید بحق محمد؛ یا عالی بحق علی؛ یا فاطر بحق فاطمه؛ یا محسن بحق الحسن؛ یا قدیم­الاحسان بحق الحسین ... امیدوارم به حق دل سوخته امام عصر، خدا از همه گناهان و کم­کاری­های گذشته ما بگذرد و سال 1389 را برای همه مؤمنان و آزادگان سال برکت و توفقات عظیم و در رأس آن ظهور امام زمان قرار دهد.

و اکنون مائیم و کوله­باری از خوبی­ها و بدی­ها؛ تو را به­خدا ما را به پاکی ولی­عصر ببخش و از شراب شیرین بندگی خود و شهادت در رکاب ولیّ خود به ما ارزانی دار...

آمین

**********

پایان سال 1388 برای من خاطره خوش دیگری هم داشت که نشانه­ای بود برای قبول بندگی؛ روزهای پایانی 1388 توفیقی بود برای تشرف به عتبات عالیات و صیقل دادن روح خسته از مرگِ تدریجیِ زندگیِ روزمره با بهشت ولایت؛ معنایی که تا نچشیده باشی درک نمی­کنی و چه زیبا این بهشت در جهنم دنیا پنهان شده است «یا من اختفی لفرط نوره، الظاهر و الباطن فی ظهوره»

با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی             تا بی­خبر بمیرد در درد خودپرستی

از این سفر معنوی می­توان زیاد نوشت به­خصوص از گشایش­های خاص آن و فتوحات نجفیه و کربلائیه و کاظمینیه؛ ولی حق مطلب چون ادا نمی­شود همان بهتر که این ادراک در دل بماند و این شوق درخت عبودیت این بنده را آبیاری کند؛

گزارش سفر قبلی را در چند پست قبلا هم نوشته ام که آن هم پیشنهاد میشود:

عراق سرزمین آرزوها - 1

عراق سرزمین آرزوها - 2

عراق سرزمین آرزوها - 3

اما نکاتی ظاهری از سفر اخیر و تجربیاتش را برای شما دوستان به ارمغان می­گذارم «تا چه قبول افتد و چه در نظر آید»:

1)  سفر به عتبات از مثلاً ترمینال غرب شروع نمی­شود؛ از وقتی شروع می­شود که به شما گفته می­شود که مثلاً یک هفتـه دیگر وقت اعزام است؛ این آغاز یک سفر معنوی­ای است که زندگی تو را متحول می­کند و یکی از آرزوهای تو را محقق می­کند؛ خیلی هیجان ندارد؟!

2)  در طول سفر چنان مشتاقی و چنان شادی معنوی­ای تو را در بر می­گیرد که گذشت زمان را حس نمی­کنی؛ وقتی شیپور بازگشت نواخته می­شود به قول عامیانه هنوز داغی!! و نمی­فهمی چه از دست داده­ای؛ تازه وقتی رسیده­ای به ایران چنان غصه وجودت را پر می­کند که تا چند روز دمغی؛ دفعه­های بعدی که مشرف می­شوی رنج هجران از همان ابتدا دلت را پر می­کند و به این می­اندیشی که چطور باید بروی... و چه ماجرایی دارد آن لذت زیارت و این اندوه رجعت؛ در این ماجرای نگفتنی این شعر را زمزمه می­کردم که:

مـه مـن هنوز عشقت، دل من فکار دارد    تو یکی بپرس از این غم که به من چکار دارد

نه بلای جان عاشق شب هجر توست تنها   کـه وصـال هـم بـلای شـب انتـظـار دارد

3)     توفیق سفر دوباره این قدرت را به حقیر می­دهد که بتوانم درباره تغییرات عراق اظهارنظر کنم؛

3.1. حضور ظاهری آمریکایی­ها در عراق بسیار کمرنگ شده بود؛ در نقطه صفر مرزی اذیت و آزار آنها و بازجویی­های بی­مورد آنها کاهش یافته بود و برخلاف دفعه قبل نه در مسیر جاده­های بین­شهری و نه در خود بغداد و سائر شهرها از آمریکاییها و یا متحدان آنها خبری نبود و همه جا حفظ امنیت با عراقی­ها بود.

3.2. خیابان­های نجف و کربلا تمیزتر از قبل شده بود؛ بسیاری از جاده­ها و کوچه­های خاکی این دو شهر با آسفالت مرغوب پوشانده شده بود؛ افراد موظفی وجود داشتند که مرتباً خیابان­ها منتهی به حرم­های مطهر را جارو می­کردند و شب­ها می­شستند. این پاکیزگی در نسبت با کل عراق و وضعیت گذشته قابل توجه بود.

3.3. حرم­ها و مساجد مقدس به لحاظ ساخت­وساز پیشرفت خوبی داشتند؛ مفروش کردن حرم امام علی (ع) و مسجد کوفه با سنگ­های مرمر سفید به پایان رسیده بود و مسقف کردن حرم امام حسین (ع) و تعمیرات رواق­ها و گنبدهای حرم کاظمین (ع) در شُرُف پایان بود؛ لذت شنیدن صدای چکش ساخت­وساز در زیر قبه مطهر امام حسین(ع) در حالیکه دعا می­کردی وصف­ناپذیر بود؛ جایتان خالی!!

4)     خیلی از شماها را هم در همه این مشارف مقدسه یاد کردم و دعا نمودم حتی آنها که التماس دعا نگفته بودند!!!

5)  برخلاف ایده عدم خرید سوغاتی از وهابی­های سعودی، خیلی اصرار دارم بر خرید از شیعیان عراق که هم خرید سوغات است و تألیف قلوب مردمانی که به­شان 30سال است تلقین کرده­اند که ایرانی­ها بزرگ­ترین دشمنشان هستند؛ محبت عراقی­های ساکن شهرهای مذهبی به ایرانی­ها قابل احساس و روشن بود؛ زبان این شهرها عملاً فارسی شده است و در این سفر متوجه شدم که بسیاری از فروشندگان بازارهای این شهرها حتی به ترکی با مشتریان ترکشان خوش­وبش می­کنند!!! فارسی زبان­ها در عراق امروز احساس غربت نمی­کنند...

6)  انتخابات عراق و حساسیت بسیار بالای مردم و حتی شاگردهای رانندگان ما برای من بسیار جالب بود؛ اقتدار ائتلاف قانون در بین شیعیان و شهرهای نجف و کربلا و طرفداری از ائتلاف ملی عراق در میان روستاهای شیعه از روی حرف مردم و میزان تبلیغات آنها روشن بود؛ چند نفر آدم سنی را هم که دیدیم به شدت از فهرست العراقیه ایاد علاوی شیعه سکولار طرفدار آمریکا دفاع می­کردند!! در حین بحث با یکی از رانندگان شیعه متوجه شدم که چقدر نسبت به سرنوشت عراق یکپارچه حساسیت دارد؛ می­گفت برای من شیعه و سنی و کُرد فرق ندارد و همه ما عراقی هستیم؛ وقتی بهش گفتم ما در مساجدمان در ایران همیشه برای حل مشکلات عراق دعا می­کنیم، شاگردش جواب داد که مشکلات عراق هیچ­وقت حل نمی­شه!! راننده که ناراحت شده بود اصرار داشت که وضعیت عراق یک روز اصلاح خواهد شد. و از این بحث­ها زیاد داشتیم...

7)  بیرون حرم امام حسین (ع) نمایشگاهی از سرکوب انتفاضه شعبانیه شیعیان عراق توسط صدام برپا شده بود؛ خیلی وحشتناک بود؛ تقریباً کل حرم توسط این کفتارها نابود و تخریب شده بود؛ اشک آدم درمی­آمد؛ داخل روضه منوره هم هنوز روی سنگ­های رواق­ها جای فشنگ­های دشمن صدامی که با بتونه پر شده بودند به چشم می­خورد؛ توله­سگ­ها – بل هم اضل- مردم پناه برده به حرم امام حسین را کنار همان ضریح مقدس به گلوله بسته بودند و شهید کرده بودند.

وقتی از خادمان حرم می­پرسیدم که چند نفر از شیعیان در این سرکوب شهید شدند به وضوح از پاسخ به سؤال طفره می­رفتند انگار که از این پرسش ناراحت می­شدند؛ بعضی­ها می­گفتند «آلاف» و رد می­شدند؛ پاسخ یکی دیگر از این خدّام شاید دلیل این رفتار با یک ایرانی در پاسخ با یک ایرانی بود؛ این خادم به جای اینکه جواب این پرسش را بدهد گفت: چرا ایرانی­ها وقتی اینجا شیعیان را قتل­عام می­کردند برای کمک به ما به صدام حمله نکردند؟ جوابی که به وضوح در خود نوع نگاه و درخواست­های شیعیان جهان را از تنها حکومت شیعه نشان می­دهد؛ واقعاً قابل تأمل بود این پاسخ برای همه ما ...

8)  در حرم مولا علی فقط ایرانیان شیعه اثنی­عشری نبودند که به زیارت می­آمدند؛ اگر دقت می­کردی در این حرم شما علوی­ها، کیسانی­ها، زیدی­ها، اسماعیلی­ها و هزارجور فرق دیگر منبعث از شیعیان را می­دیدی!! یک عده بودند که از هند آمده بودند که به سیدمحمد نامی به عنوان امام بیست و یکم اعتقاد داشتند!! و کلی برای خود برنامه داشتند.

با این همه ابهت برای مولا دفعه اول که وارد حرم می­شوی، شوکه می­شوی که چقدر حرم کوچک است؛ کل حرم مولا شاید یک­چهارم حرم حضرت معصومه هم نیست، با کمال تأسف...

9)  یکی از خاطره­انگیزترین اوقات این سفر روضه­های تک­نفره آن است؛ یک گوشه حرم ابوالفضل بشینی و برای خودت روضه بخوانی و گریه کنی و سینه بزنی؛ یادش به­خیر یک دم گرفتم تو حرم حضرت عباس که «ابالفضل علم­دار       خامنه­ای نگهدار»؛ من نمی­دانم دشمنان ولایت با این دعاهای از سوز دل مؤمنان که ریشه آنها را می­سوزاند چه می­کنند؟ و چقدر دعا کردیم برای نظام و امام و رهبر و همه خدمت­گذاران به اسلام و انقلاب.

10)          از وقتی دیدم حضرت آقا برای مبارزه با منافقان درست مثل جدّش مولا علی انگشتر حدید به دست کرده است، می­خواستم یک انگشتر حدید بخرم که مصادف شد با این سفر و گذاشتم تا برای کمک به اقتصاد شیعیان عراق، آن را در نجف اشرف تهیه کنم؛ و با همان انگشتر بود که به رسم ادب در محضر امامانم بیعت دوباره کردم؛ الهی افرغ علینا صبراً و ثبّت اقدامنا والنصرنا علی القوم الکافرین

خاطره و لذت در این سفر بیش از حد ظرفیت ماست و همه را نمی­توان گفت؛ اما این تحفه از ظواهر این سلوک را به عنوان اولین عیدی در سال جدید به همه شما دوستان تقدیم می­کنم و از همه شما در این ایام، التماس دعا دارم. بحق امامی که همه سال ۱۳۸۸ دوره ظفر و ظهور صغرای او بود.

 

وقتی تو نیستی

چه فرق

که بهار باشد یا زمستان

و طبیعت

سبز باشد یا زرد

 

ای آخرین سلاله ی «لولاک لما خلقت الافلاک»!

می دانیم به اذن توست که آسمان می بارد:

«بکم یُنزّل الغیث»

و به واسطه ی توست که

اندوه و رنج ها از دل می رود:

«بکم یُنفّسُ الهمّ، و یکشفُ الضُّر»

 

بگذار حضرات روشنفکر و مدرن،

ما را سنت گرا و پیشامدرن بدانند

ما را با آنان کاری نبوده و نیست

که ما یاد گرفته ایم

حتی نمک سفره ی خویش را از شما بخواهیم

 

آقای من!

تویی معنای «مقلب القلوب و الابصار»

و یا «ربیع القلوب»!

بهار آن هنگام است که «جان»ها نه جهان

به یمن قدومت زنده شوند

که تویی رستاخیزِ جان

«الی متی احار فیک یا مولای و الی متی...

روزی تو خواهم آمد

روزی من خواهی آمد»

 

ای بهار قلب ها!

حرامم باد

سالی که بی نام تو آغاز شود

که سرآغازی بهتر از نام تو نیست

«ای نام تو بهترین سرآغاز»

 

این شعر را  از وبلاگ مساله این است  محمد پـورغلامي وام گرفته ام

 

یاحق

به امید دیدار